تبليغاتX
داروی عشق
 

داروی عشق

 

 

 

 

درباره وبلاگ


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


نوشته های پیشین

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

اسفند 1385

بهمن 1385

دی 1385

آذر 1385

آبان 1385


طراح قالب


  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

 

 

خودت مي دوني!

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش.

 

 گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي

 

 که ماه را بر لبانت مي نشاند

 

 

نوشته شده توسط mina در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 14:37 موضوع: | لینک ثابت



به خاطر سهراب

 

 

 

FROGS


قورباغه ها

  
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who

arranged a running competition.


روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدهند.

The goal was to reach the top of a very high tower .  
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.

A big crowd had gathered around the tower to see the

race and cheer on the contestants....


جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...

The race began....

و مسابقه شروع شد....

Honestly,no one in crowd really believed that the tiny

frogs would reach the top of the tower .  
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی

بتوانند به نوک برج برسند.

You heard statements such as:  


شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید: 


"Oh, WAY too difficult!!"  


"اوه,عجب کار مشکلی!!" 


"They will NEVER make it to the top."  


"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."

 

or:   


یا:

 

"Not a chance that they will succeed. The tower is too

high!"  


"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده!"

 

The tiny frogs began collapsing. One by one....  


قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...

 

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing

higher and higher.... 


به جز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر می رفتند... 


The crowd continued to yell,  "It is too difficult!!! No one

will make it!"  


جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!" 


More tiny frogs got tired and gave up....  


و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف

...

 

But ONE continued higher and higher and higher....  


ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر.... 


This one wouldn't give up!  


این یکی نمی خواست منصرف بشه!

 

At the end everyone else had given up climbing the

tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort,

was the only one who reached the top!  


بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!  


THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to

know how this one frog managed to do it?  


بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟

 

A contestant asked the tiny frog how he had found the

strength to succeed and reach the goal?  


اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا

کرده؟ 


It turned out....  


و مشخص شد که... 


That the winner was DEAF!!!!  


برنده ی مسابقه کر بوده!!! 


  
The wisdom of this story is:  
Never listen to other people's tendencies to be negative or

pessimistic....   because they take your most wonderful

dreams and wishes away from you -- the ones you have in

your heart!  
Always think of the power words have.  
Because everything you hear and read will affect your

actions!  


نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که: 
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندهید... چون

آنها زیباترین رویاها و آرزوهای شما را ازتون می گیرند

چیز هایی که

از ته دلتون آرزوشون رو دارید! 
همیشه به قدرت کلمات فکر کنید. 
چون هر چیزی که می خوانید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره 


Therefore:  


پس: 


ALWAYS be....  


همیشه....  


POSITIVE!  


مثبت فکر کنید! 


And above all:  


و بالاتر از اون 


Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill

your dreams!  


کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید

رسید! 


Always think:  


و همیشه باور داشته باشید: 


God and I can do this!  


من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم 


Pass this message on to 5 "tiny frogs"  you care about.  


این متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید.  


Give them some motivation!!!  


به اون ها کمی امید بدید!!

 

Most people walk in and out of your life......but FRIENDS

leave footprints in your heart  


 آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی

دوستانتون جا پاهایی براي هميشه روی قلبتون جا مي‌گذارند...


 

 

نوشته شده توسط mina در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 17:17 موضوع: | لینک ثابت



ما تاسف نخوریم؟؟؟؟

 

اين تصور كه شايد زمان بهتر وخشنود كننده تري

براي دوست داشتن وجود داشته باشد ،

براي بسياري از مردم به بهاي

عمري تاسف خوردن تمام شده است.

 

 

نوشته شده توسط mina در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 2:52 موضوع: | لینک ثابت



دوست داشتن

 

جايي كه بخشش حكمفرماست

شفقت نشانه اي از اغماض است.

هنگامي كه شفقت را برمي گزينيم

بر شان ديگران مي افزاييم

واين اساس دوست داشتن است.

 

 

نوشته شده توسط mina در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 2:42 موضوع: | لینک ثابت



عشق همیشگی است

 

عشق هميشگي است،اين ما هستيم كه

ناپايداريم

عشق متعهد است،اين ما هستيم كه

عهد شكنيم

عشق هميشه قابل اعتماد است،اين ما هستيم كه

قابل اعتماد نيستيم.

 

 

نوشته شده توسط mina در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 2:37 موضوع: | لینک ثابت



قدرت

 

قدرت در لطافت است نه در سفتي و سختي.

اشيا سفت وسخت بسيار آسيب پذيرند.

 

 

نوشته شده توسط mina در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 2:50 موضوع: | لینک ثابت



پله پله تا ...

 

خداوند انسان را به منزل نمي رساند،

بلكه او را به صراط هدايت مي كند،

صراط يعني راه،

راهي كه از تو تا به هستي مطلق كشيده شده است.

راه بي نهايت.

 

 

نوشته شده توسط mina در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 2:46 موضوع: | لینک ثابت



شب آمد

 

 

شب آمد

روشنايي خوابيد

خورشيد به سفر رفت

و ماه حضر نشد به اندازه هلالي خودنمايي كند

من ماندم و او

وچون او همه چيز است، آرام و مشتاقانه به انتظار نشستم

و او نويد مي داد كه:

روشنايي بيدار مي شود

خورشيد از سفر بر مي گردد

و ماه از تنها ماندن به ستوه خواهد آمد

و آنچه مي ماند،شبي است پر رمز و رازكه بين ما گذشت

عاشقانه و جاودانه!!!

 

 

نوشته شده توسط mina در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 2:38 موضوع: | لینک ثابت



خدا كند هميشه راهها بر روي شما گشوده باشند

بادها پشتيبان شما باشند

آفتاب چهره شما را گرم كند

و باران آرام آرام بر كشتزارهايتان ببارد.

آنتوني رابينز

 

 

نوشته شده توسط mina در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 1:33 موضوع: | لینک ثابت



 

 

وقتي رسيدي
در باورم نمي گنجيد روزي تورا در خلوتم بپذيرم
و ناگهان تو را در روح خوداحساس كردم
در هر كلامت صداي لغزيدن بهار
روي تن يخ زده دشت زمستاني شنيده مي شد
تو بهارم شدي
بهار با تو جان گرفت
تابستان با بودن تو هست شد
پاييز چشمان هفت رنگش را از تو گرفت
و زمستان نجابت كوهستانهاي پر از برفش را
ولي تو خيانت كردي و رفتي
تو قلبم را خرد كردي و وجودم را سوزاندي
اما اي كاش مي‌بودي و مي ديدي
وقتي كه تو رفتي چقدر دلم گرفت
آخر با تو عاشق بودم و به عشق نزديكتر
آخر با تو مي شد تا آنسوي ساحل دلها كوچيد
و عشق را زيباتر ديد در حريم نگاهت
و آسمان چه حقير مي نمود درمصاف چشمانت
وقتي تو رفتي دلم شكست
‌آخر مي توانستم دلتنگيهايم را به ضريح چشمانت بسپارم
و تبسم ستاره ها را در برق نگاهت ببينم
اما وقتي تو رفتي ستاره ها هم خاموش شدند

 

 

نوشته شده توسط mina در جمعه چهارم اسفند 1385 ساعت 5:2 موضوع: | لینک ثابت



 


T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     H A M E D     A L I V E R D I